ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  

 

 

 

www.as222.blogfa.com

مظفرالدوله


 
من از آن روز که در بند توام آزادم...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦  

"سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است."

خدایم،شکر به خاطر نداده هایت که همه و همه نعمت اند و خیر خواهی، شکر دل شکستنت را که قبلم را آباد می کند،شکر اشک ریختنم را که چشمهایم را روشن  می کند و پاک برای دیدن شگفتیهای جهان ملکوت،شکر زمین خوردنم را که پاهایم را قوت دو چندان می بخشد برای قدم گذاشتن به سوی تو، شکر گرسنگی و تشنگی ام را در ماهی که روحم را سیراب می گردانی عوض جسمم،شکر بندگی ام را که سلطانی دارم همچون تو،شکر و هزاران شکر به نداده ها و حکمت هایت ،تو سراسر رحمتی و رحمت،رحمتی که در ماه رحمت هزاران برابر می شود و بی دریغ می بارد بر سر همه و نمی بیند که چه کسی سیاه است یا سفید و به همه فرصت سفید شدن را می دهد.

یا ارحم الراحمین،شکر که توانایی تشکر را به ما بخشیدی.

 

 

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است / ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

 

 


 
پرونده ی پدر
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧  

 

نامت چه بود؟ ـ آدم    فرزند؟ ـ من را نه مادری نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت   محل تولد؟ ـ بهشت پاک   اینک محل سکونت ؟ ـ زمین خاک   آن چیست بر گرده نهاده ای؟ ـ امانت است   قدت؟ ـ روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم بروی خاک   اعضای خا نواده؟ ـ حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک    روز تولدت؟ ـ در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق   رنگت؟ ـ اینک فقط سیاه زشرم چنان گناه   چشمت؟ ـ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد زآسمان   وزنت؟ ـ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین   جنست؟ ـ نیمی مرا زخاک نیم دگر خدا   شغلت؟ ـ در کار کشت امیدم بروی خاک   شاکی تو ؟ ـ خدا   نام وکیل ؟ ـ آن هم فقط خدا   جرمت ؟ ـ یک سیب از درخت وسوسه   تنها همین؟ ـ همین   حکمت؟ ـ تبعیید در زمین   همدست در گناه؟ ـحوای آشنا   ترسیده ای ؟ ـکمی   زچه؟ ـ که شوم من اسیر خاک   آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ ـ بلی   که ؟ ـ گاهی فقط خدا   داری گلایه ای؟ ـ دیگر گلایه  نه ولی...    ولی که چه؟ ـ حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟   دلتنگ گشته ای ؟ ـ زیاد   برای که؟ ـ تنها فقط خدا    آورده ای سند؟ ـ بلی   چه ؟ ـ دو قطره اشک   داری تو ضامنی؟ ـ بلی   چه کس؟ ـ تنها کسم خدا   در آخرین دفاع ؟ ـ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

 

سبحان ربی الا علی

 

 


 
نـــــو بــــــــــهار است در آن کوش که خوشـــــدل باشی
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤  

 

 بــــــــــــــهاران مبـــــــــــــــارک

 

شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا،همه جا آیت اوست

 

 

 

 

 


 
چون از زمین برآیی هفت آسمان ببینی
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠  

 سوختن و ساختن دو واژه ی جناس دار که فقط در "و" و "الف" با هم اختلاف دارند،اما آیا این می تواند تعریفی باشد از این دو؟

 آنکه سوختن را برگزید ناچار باید ساختن را هم بپذیرد،ساختنی که مثل هر ساخت و ساز دیگر نیست که در پایان چیزی عاید سازنده شود،این ساختنی ست که از پی اش خاکستر شدن است،اما ممکن است همین خاکستر چون گردهای طلا با ارزش باشند،خاکستر گرانبهایی که حاصل سوختن دلی ست که بنای محکمی چون عشق را بالا آورده است،تا پس از سوختن واقعا بسازد...

 

 

عشق گوی و عشق جوی و عشق نوش وعشق پوش...عشق خوان وعشق دان و عشق باش و عشق بار...

 

   


 
پشت دریاها شهریست...
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤  

 

آخر یک روز خود را خواهم کُشت از برای این همه سر کِشی.

آخر یک شب جوانه های پنبه از بالشت ام خواهند رویید با این همه بارانی که فصل نمی شناسد.

آخر یک روز می آیم و پیدایت می کنم (می دانم که خیلی نزدیکی و من احساس دوری می کنم.)

آخر یک شب چشمهایم فانوسی می شوند برای پیدا کردن کشتی دلتنگیاتم.

آخر یک روز تو را خواهم دید و به تو خواهم گفت همه چیز را.

آخر یک شب تو مرا با خود می بری.(می دانم)

آخر یک روز به دور از این همه هیاهو جایی می یابم برای با تو بودن.

آخر یک شب که همه خفته اند و در آرامش به سر می برند، من هم آرامشی می یابم به توان بی نهایت...(این را هم می دانم و می دانم که تو هم می دانی)

آخر یک روز پرنده ی دلم در آسمانت اوج خواهد گرفت.

آخر یک شب بالهایم را پیدا می کنم.

آخر یک روز به همه خواهم گفت که معشوق ام بالایی است.

و آخر یک شب برای همیشه پیش تو می مانم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
بارانم
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸  

 

 

باران... می خواهم پرواز کنم تا تو،تا منتهای تو

سر بگذارم بروی شانه های تو

می خواهم بیایم پا به پای تو

تا تنم پوشیده شود از ردای تو

تا لبریز شوم از نغمه های تو

تا برویم در هوای تو

تا بیابم جای پای تو

که از کجای این سقف بلورین آبی می آیی؟

از کدام لحظه ی دور

از کدام چشمه ی نور

از کدام تنگ بلور

از کدام پیک ظهور

از کدام آب طهور

تو با خود قاصدک به همراه داری...

 

 


 
ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتن
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸  

شکوه زیبایی نام تو مرا به اوج نیلی می برد.

وقتی چشم های بارانی ات را روی هم می گذاری و تنها از خود تنهایش می خواهی ، بی دریغ لبریز می شوی از آرامش و فراغی که پاسخی است برای این همه زلال بودن و این آغازیست برای سجده بر روی آب زدن.

تو معجزه ای هستی در ذهنم و در تمام وجودم.همه ی معجزه هایت بی تکرارند و ناب،چیزهایی که هیچگاه تصورش را نمی کنم ،ولی تو مثل همیشه غافلگیرم می کنی و من با تمام حیرت سرشار می شوم از شادی...

 

 

در پوش چشمهایم را می گذارم تا آنچه را که در درون اش است تازه و دست نخورده باقی بماند،من برای دیدن زیبایی های جهان ملکوت پاکی چشمهایم را لازم دارم.

 

 


 
ای ای دل ز جان گذر کن تا جان جان ببینی ...
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳  

 

 با صدای تیک تاک ساعت اولین سحر، برای وارد شدن به جاده ای پر از نور روحم اوج می گیرد برای شتافتن به رستگاری، رادیو ثانیه های نزدیک شدن به تطمئن القلوب را اعلام می کند: 50 ثانیه،25 ثانیه... و ندای الله اکبر است که همه جا را گلباران و نور باران می کند،حالی می یابم بس توصیف ناپذیر،انگار مهیا می شوم برای آغاز وصال.

پاهایم را محکم بروی زمین می گذارم،تا در این جاده ی نورانی قدمهایم آهسته و بی رمق نباشد،از خودش می خواهم تا به پاهایم نیرویی بخشد،شگفت،تا چون نور بسویش بشتابم و به سرچشمه ام بپیوندم...

 

 

زمزمه های سپیده دم

 

 

 و کسی می گوید سر خود بالا کن

،به بلندا بنگر

 ، به بلندای عظیم

به افقهای پر از نور و امید

،و خودت خواهی دید

،و خودت خواهی یافت

 ،خانه ی دوست کجاست

خانه ی دوست در آن عرش خداست

خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

...و فقط دوست خداست